دل من از تبار ديوارهاي کاهگلي است
ساده مي افتد
ساده مي شکند
ساده مي ميرد
دل من تنها سخت مي گريد
صبح با خستگی از خواب بیدار میشم.
انگاری که اصلا نخوابیدم، خونه هنوز شلوغ نشده ، تمام بدنم درد میکنه
شب که از شدت سرما همش تو خودم میلولیدم.
بلند میشم و میرم تو حیاط چشمام هنوز خواب الوده است.
رو بالکن تمام حیاط و زیر نظر میگیرم .
از سرما میرم تو خونه و یه پتو میندازم رو خودم و میام بیرون.
خواهر شوهرم میگه چیه هوا انقدرا هم سرد نیستا
با بی حوصلگی سلام میکنم و میگم نمیدونم چمه.
میرم تو دستشویی تو اینه به خودم نگاه میکنم هنوز اثار ارایش دیشب رو صورتمه
شیر اب و باز میکنم اب خیلی سرده
با اکراه اب و به صورتم میپاشم، تموم بدنم از سرما میلرزه
میرم تو اتاق میلی به خوردن صبحانه ندارم
فقط یه لیوان چایی داغ طلب میکنم
دستی به صورتم میکشم و لباس هامو تنم میکنم.
نمیدونم چرا حوصله هیچکسی رو ندارم
خونه شلوغ میشه، مهمونا از دیروز بیشتر میشن.
گروه ارکست شروع به خوندن میکنه.
سرم سنگینه
از پنجره بیرون و نگاه میکنم، جمعیت زن و مرد باز تو خودشون میلولن
میرم تو حیاط یه گوشه میشینم.
به رقصه اقایون که اصلا هیچ شباهتی به رقص نداره نگاه میکنم
زنا هم میریزن وسط زن و مرد قاطی میشه.
یکی از اون دخترایی که دیروز کلی باهاش رقصیدم منو دعوت میکنه برم وسط.
به بهانه سر درد اون روز نمیرقصم.
خیلی خوابم میاد...... دوست دارم هر چی زود تر شب بشه.
تو حیاط واسه خودم چرخ میزنم،
پونه رو پله ها جلوی افتاب نشسته ، انگاری داره حموم افتاب میگیره
میرم پیشش.
با چندش نگاش میکنم و میگم: این چه وضعه ارایشه؟
پاشو برو پاکش کن که ابرومونو بردی
ولی کو گوش شنوا؟؟؟؟
با بی تو جهی از پله میرم بالا و تو بالکن رقص بقیه رو تماشا میکنم.
کینا میاد پیشم و میگه نمیری وسط؟
میگم حوصله هیچ کاری رو ندارم
کینا با شوخ طبعی میگه: مامانی مامانی برو وسط.
خندم میگیره
دو تا دختر خانموم از فرط تعجب نگامون میکنند با کنجکاوی میان طرفم و میگن: تو مامانه اینی؟
با خنده میگم: اره نمیاد بهم؟
انگاری که باورشون شده بود،
رومو از روشون بر میگیرم........
نگاه های شوهر مریم رو ، رو وجودم احساس میکردم
هیز تر از اونی بود که فکرشو میکردم، نگاه هاش بیشتر شده بود.
میرم پیش لادن(جاریم) وا میستم و میگم این شوهر مریم عجب ادم هیزیه هااااااااااا.
لادن با کنجکاوی میگه من تا حالا ندیدمش کجاست؟
با اشاره چشم و ابرو بهش نشونش میدم.
جشن همینجوری ادامه داره تا شب میرسه
تا اون موقع احساس خستگی و سر درد امانم و میبره
حالا فقط میخواستم زودی خونه خلوت بشه تا راحت بخوابم
رختخواب خودمو پهن کردم و رفتم دراز کشیدیم.
اطرافم انقدر ادم نشسته بود که نمیشد خوابید.
حول و حوش ساعت ۱۱ شب بود که دو تا از خواهر شوهرام رفتن خونه خودشون.
همه داشتن وسایلاشون و جمع میکردن
لادن با خنده و شیطنت اومد پیشم و گفت: پاشو جمع کن باید بریم خونه همسایه
با کنجکاوی گفتم چرا؟
گفت: عروس داماد باید تنها باشن.
منم که انگاری برایم جذابیت داشت گفتم: اوووووووووووه.
وسایلمو جمع کردم و رفتم تو حیاط کفشم و پوشیدم و از کنار پنجره عروس و داماد رد شدم
ولی فضولیم گل کرد نگاهی گذرا کردم.
عروس هنوز لباس عروس به تن داشت و داماد داشت از تو گوشیش چیزی به عروس نشون میداد.
رفتم خونه همسایه.....
سرم خیلی درد میکرد
بوی تریاک غلیظی تمام خونه رو بر داشته بود
حالم از بوش بهم خورد
سر دردم تشدید شد، اقامون اومد پیشم و گفت چیه حالت خوب نیست؟
با عصبانیت گفتم: من نمیتونم تو جاهای شلوغ باشم
تو هم هی دست منو بگیر بیار جای شلوغ.
اقامون گفت: عیب نداره پاشو برو تو اون اتاق بخواب، سامان هم تو اون اتاقه.
رفتم تو اتاق سامان انگاری خوابیده بود.
دراز کشیدم. اتاق تاریکی بود
همون چیزی که بهش احتیاج داشتم، همون اتاقی که وقتی سر درد میگیرم تنها جاییه که منو به ارامش دعوت میکنه.
ادامه دارد...............
متاسفم برای خودم،
برای دوست داشتنم
برای کسی که حتی لیاقت نگاه کردن هم ندارد
تهوع.......![]()
نزدیکیهای خونه رسیدیم که کینا ازم خواست یه اهنگ بخونم.
امیر علی تمبک و اورد ته مینی بوس و با شروع دست زدن شروع به خوندن کردم.
اسمون ابریه اما دیگه بارون نمیاد
واسه این دل تنها دیگه مهمون نمیاد
اون که من دوسش دارم از خونه بیرون نمیاد
واسه این دل تنها دیگه مهمون نمیاد
........................
رسیدیم دمه در اخرین نفر بودم که از مینی بوس پیاده شدم
اطرافم شلوغ بود.
با سلام و احوال پرسی به سامان رسیدیم.
دستش و به گرمی فشردم و گفتم: دلم خیلی برات تنگ شده بود ، خیلی وقته میشه ندیدمت.
که سامان با نجابت گفت: از خوبیهات خیلی شنیدم، خوشحالم دوباره میبینمت.
وارد خونه شدم وسایلمو تو انباری گذاشتم . اروم نشستم.
کینا هم کنار دستم نشست.
تا اینکه خواهر زاده های اقامون اومدن که ارایششون کنم.
به دلخواه خودشون با رنگهای جورواجور ارایششون کردم.
اون شب حنا بندون بود.
ناهار و که خوردیم . یه چند تا عکس یادگاری گرفتیم.
صدای ارکست بلند شده بود. زنها یکی یکی اتاق و خالی میکردن و میرفتن تو حیاط
جمعیت نسبتا زیادی تو حیاط جمع شده بودن.
زن و مرد تو خودشون میلولیدن.
و من و چندتایی از خانواده شوهرم تو اتاق گرم صحبت بودیم
که صدای مرجان کو ، مرجان کو، بلند شد.
چشمام از اینکه بدونم چه خبره گرد شده بود بلند شدم و گفتم : من اینجام چیزی شده؟
خواهر زاده شوهرم گفت: پاشو برو وسط برقص.
گفتم چی؟ برم تو حیاط تو اون جمعیت برقصم؟؟؟؟؟
همه که انگار براشون عادی بود و اصلا جای من نبودن میگفتن اره برو.......
رفتم کت اقامون و گرفتم و گفتم من تو حیاط جلو این همه ادم نمیرقصم.
اقامون که انگار از خداش بود گفت زود برو وسط.
چاره ای نبود
کفش پا کردم و با میل ناخواسته رفتم وسط شروع به رقص کردم نمیدونم گروه ارکست چی خوند؟؟؟
فقط میدونم اون وسط داشتم از خجالت اب میشدم.
یک بارشم که با اقامون و برادر شوهرام رفتم وسط رقصیدم.
شب که رسید همه رفتیم خونه عروس چون خونه عروس و داماد نزدیک هم بود پیاده رفتیم.
جمعیت نسبتا زیادی بود ، تو جمعیت یکی میخوند و بقیه دست میزدن.
منم که انگاری شیطونیم گل کرده بود بلند داد زدم و گفتم حالا که همه دور هم جمعیم
بیاین یه شعار بدیم
و بلند با دست های مشت گره کرد داد زدم: موسوی موسوی رای مرا پس بگیر.
کینا و چند تایی همکاری کردن
ولی باور کنید اونا همه طرفدار احمدی نژاد بودن.
بقیه هم از کارو بار ما خندشون گرفته بود
به خونه عروس رسیدیم اونجا هم با کینا دو نفری رقصیدیم،
انگار اگه تو اون مجلس من و کینا نبودیم هیچکس ارز اندام نمیکرد.
عروس و زیبا ارایش کرده بودن.
من تو اون جمعیت پشت همه اخرین نفر ایستاده بودم.
که دیدم کسی میگه مرجان؟
برگشتم اقامون و دیدم ، گفتم چیه؟
گفت نمیخوای بدونی کی اومده؟
با کنجکاوی گفتم کی؟
گفت: سحر و سارا و......
با خوشحالی اومدم بیرون . تو بغل گرفتمشون انقدر بوسشون کردم
از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجیدم.
یه چند ساعتی گذشت.
جمعیت کمتر شد
و ما تونستیم نزدیک عروس بریم
چند تا عکس یادگاری گرفتیم(بیچاره عروس اون وسط فکر کنم له شد از دست ژستای ما)
اومدم تو حیاط .، حیاط کما بیش شلوغ بود
تو اون جمعیت چه جوری کامبیزو دیدم خدا عالمه.
با صدای بلند و تکون دادن دستم گفتم: کامبیز،کامبیززززززززززززز
کامبیز نگاهی گذرا کرد.
رفتم پیشش گفتم : چطوری تو؟
گفت: بابا ابرومو بردی این چه طرز صدا کردنه؟
گفتم: خوب دلم برات تنگ شده بود
گفتم: کی اومدی؟
با خنده گفت: اومدیم تو رو جمع کنیم، شنیدم که مجلس گرمی کردی؟
گفتم تازه کجاشو دیدی؟
یواش یواش خواهر شوهرام اومدن و اروم اروم رفتیم سمت خونه داماد.
شب همه مهمونا رفته بودن و همه خودی ها جمع شده بودیم دور هم
انقدر گفتیم و خندیدیم تا ساعت ۱ الی ۲ جا انداختیم . من و سحر و سارا و کینا و عاطفه کنار هم خوابیدیم
علی هم اومد کنار سحر دراز کشید.
تو رختخواب انقدر اذیت کردیم و خندیدیم که علی از دستمون فرار کرد و رفت.
چشمام از فرط خستگی سنگین شده بود و اروم اروم خوابم برد.
---------------------------------------------------------------------------------------
پنج شنبه بعد از یه مدت طولانی با داداش فرامرز صحبت کردم.
خیلی دلم براش تنگ شده بود. خیلی
کلی با زبان لطیفش منو خندوند.
قراره ششم اذر عروسی کنه.
امروز هم بر اساس دو الی سه روز ایمیلها درست شد.
نمیدونم این یاهو کی میخواد درست شه؟؟؟؟؟؟؟

صبح با ارامش زیاد از خواب بیدار شدم.
بعد از صبحانه یه ارایش سبک رو صورتم کشیدم و با خواهر شوهرم رفتیم خیابون
چند جا واسه خرید لباس رفتم ولی لباس مورد نظرم و پیدا نکردم
به یه بوتیک شیک میریم یه دست کت تک بنفش بر میدارم و بعد پرو شلوار هم میگیرم و مهر تایید و بهش میزنم.
به لوازم ارایشی میرم و کمبود لوازم ارایشمو تهیه میکنم.
یه راست میریم خونه، تو راه سه تا از دوستای هم دوره دبیرستانمو میبینم.
با یکیشون اون زمونا صمیمی بودم و با انگشت نشونم میده
با خنده رو لب به استقبالشون میرم
. با خنده میگم به جز سمانه شما دو تا رو اسمتون یادم نیست. فقط چهره هاتون همونجور شرور مونده
با خنده میگن تو چه زود شوهر کردی؟
با چشم و ابرو خواهر شوهرم و معرفی میکنم، که گند بالا نیارن.
خودشون و کمی جمع و جور میکنند و بعد از چند دقیقه راهمون از هم جدا میشه.
میریم خونه مادر شوهرم .
لباسماو عوض میکنم و ارایش صورتمو مناسب با ارایش عروسی میکنم.
بعد وسایلمو جمع میکنم.
جاریم در اون حین میرسه بعد از روبوسی میره تو حیاط.
از پنجره کینا رو میبینم تو حیاطه،حتی به خودش زحمت اومدن تو رو هم نداد.
میشینم لبه گلخونه تا ماشین بیاد.
بعد از ربع ساعتی صدای بوق ماشین میاد. زودی وسایل و جمع میکنم میرم تو حیاط
کینا با دیدنم از جاش بلند میشه ، با سردی به اغوش میکشمش و بوسش میکنم.
دیگه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نمیشه
ته مینی بوس میشینم.
همه سر جای های خودشون قرار میگیرن.
خواهر شوهرم با ماشین خودش زود تر از ما حرکت کردن.
هندزفری رو تو گوشم میزارم و اهنگ ملایم و ترجیح میدم به صحبت کردن.
ماشین حرکت میکنه .
هرکی یه یاری واسه خودش پیدا میکنه واسه تعریف کردن.
چشمامو به جاده میدوزم. نمیدونم چقدر طول کشید که سنگینیه دست علی رو رو شونه هام احساس کردم،
سرمو بر گردوندم و هندز فری رو از تو گوشم در اوردم و گفتم: چیه جلو رات ندادن؟
گفت تو چرا همیشه ته مینی بوس میشینی؟
گفتم: چون جام همیشه اینجاست،با خنده از زنش صحبت کرد از خصوصیاتش ، به اجبار مجبورم کرد که باهاش تلفنی حرف بزنم.
سوسن صدای ظریفی داشت. از برخورد و معاشرتش خوشم اومد.
یه یک ساعت بعد رسیدیم خرم اباد.
......... ادامه دارد........
-----------------------------------------------------------------------------------------
امروز با صدای مرگ بر امریکا از خواب بیدار شدم،
من نمیدونم این امریکای بدبخت چه گناهی کرده؟
والا اگه میگه ابر قدرته خوب راست میگه ، ماها زیادی حسادتمون گل کرده
حرف حق همیشه تلخه.
اخه بابا امریکا سرش به کار خودش گرمه
ماها هی راه به راه یه روزی رو تعیین میکنیم و میریم داد و هوار میکنیم.
اگه همون روزا که الکی داد و هوار به پا نمیکردیم الان جهان سومی نبودیم.
اون زمونا که یه بچه محصل بودیم به زور میبردنمون راهپیمایی هر کی که نمیرفت نمره انضباطش کم میشد.
اخ ما که به خاطر ۵ نمره وطنمون و فروختیم.
الان هم که تا یه اتفاقی می افته همه چی ها رو مسدود میکنند.
اون از یاهو اینم از ایمیل. خدا کنه تا این مطلب و مینویسم بلاگفا رو مسدود نکن.
بعید نیست
سوار ماشن قم میشیم ، راننده خیلی زود با شوهرم جور میشه و کلی از این در و اون در واسه هم صحبت میکنند.
سعی میکنم تو این سفر کمی ارامش داشته باشم،کمی از هیاهو و تو چشم بودن دور بار شم.
تو افکار خودم غرق بودم که ماشین با شدت زیاد به جلو حرکت کرد. دقیقا تو قم تصادف کردیم.
کلی اینجا معطل شدیم، من که اصلا انگار تو باغ نبودم تو ماشین چشمامو بستم.
بعد از کلی بگیرو ببر به یه رستوران سنتی میریم.
کفشامو در میارم و رو فرش میشینم غذا رو سفارش میدیم.
رضا بهم میگه چیه تو خودتی؟
با بی توجهی میگم نمیدونم!!!!!!
بعد از یک ساعت بلند میشیم. تو جاده دنبال ماشینای اراک میگردیم
در این حین ماشین همدان با دو تا مسافر پیدا میشه
کلی هم ما هم اون دو تا مسافر سر کرایه چک و جونه میزنیم.
که بالاخره راننده راضی میشه.
تو راه انقدر اون دوتا مسافر حرف زدن که سرم صوت کشید.
نوار هم که میزاشتن نواراشون در پیتی بود
خداییش اخه جواد یساری هم شد خواننده؟
نمیدونم این ۴ ساعت چقدر طول کشید که ما ۶ ساعت فقط تو راه بودیم.
شب شد رسیدیم خونه مادر شوهرم.
علی به پیشوازمون اومد . کلی با دیدنم جا خورد، گفت مرجان گن اسلیمن لیف زدی؟
با خنده گفتم نه بابا.
وارد خونه شدم خواهر شوهرمم اونجا بود کلی با دیدنش ذوق کردم
تو بغلش رفتم و کلی بوسش کردم
بعد از سلام و احوالپرسی رفتم سری به غذا زدم.
شام راگو درست کرده بودن
کلی از این در و اون در صحبت کردیم.
قرار بود فردا واسه عروسی بریم خرم اباد.
منم که نتونستم لباس بخرم مجبور شدم فردا هر جور شده یه لباس گیر بیارم.
شبش میخواستم برم خونه خواهر شوهرم که فرداش با هم بریم لباس بخریم.
داشتم لباسامو جمع میکردم که علی با علامت چشم و سر بهم گفت: نرو امشب بمون.
ولی من مجبور بودم که برم
شب رفتیم خونه خواهر شوهرم. اولین بار بود تو خونشون میخوابیدم.
خواهر شوهرم داشت لباساشو اماده میکرد.
کلی به کارو بارش خندیدم.
انقدر اون شب منو خندوند که کلی سر ذوق اومدم.
شب با هم تو یه اتاق خوابیدیم.
داشتیم درد و دل میکردیم که چشمام سنگین شد و خوابم برد.
ادامه دارد.........
------------------------------------------------------------------------------------------
خواهر زاده رضا حالش خیلی بده دکترا جوابش کردن
بعضی اوقات ادما برای زنده بودن چقدر تلاش میکنند.
گاهی اوقات هم به جای اینکه دست دعا بالا بگیریم دنبال بهونه میگردیم که دق و دلی هامونو سر دیگران خالی کنیم.
کاش ما ادما فقط لقب ادم بودن و با خودمون یدک نکشیم.
من بعد از یه غیبت طولانی برگشتم. باز دوباره انگشتام رو صفحه کیبورد میرقصن تا لحظه هامو ثبت کنند.
میخوام خاطرات این سفرمو بنویسم هر چند خوب و بد کنار هم قرار گرفتن تا من به یه شخصیتی از این سن برسم.
تو این سفر برای اولین بار سهیلا هم همسفرمون شده بود.
صبح سوار ماشین شدیم و به سمت فرودگاه حرکت کردیم.
از جادهای پر و پیچ و خم اینجا حالم بهم میخوره، انگار ادم سرش به یه نقطه از گیج رفتن میرسه.
سعی میکنم همیشه تو این جاده چشمامو ببندم و فکر کنم تا بخوام به جادهای کویریش زل بزنم.
باز دوباره خلیج فارس با قدرت باور نکردنیش زیر پاهای منه.
همیشه از دیدنش لذت میبرم،
همیشه تا انتها میبینمش و کشتی ها و قایق هایی که در دلش جا داده به زیباییش افزوده میکنه.
به فرودگاه میرسیم، بعد از تحویل چمدونا به اتاق ترانزیت میریم. و بعد سر ساعت سوار هواپیما میشیم.
ساعت ۱۰ هواپیما با سرعت زیاد از زمین کنده میشه.
یک ساعت و نیم بعد به هوای افتابی پایتخت پا میزارم.
از ته دل نفس میکشم . هواشو با اون همه الودگی دوست دارم.
ارش تو فرودگاه منتظر ماست.
دستاشو با گرمی فشار میدم و بعد از احوالپرسی میگه با دوستم اومدم سراغتون.
سوار ماشین دوستش میشیم.
من و ارش و سهیلا عقب ماشین جا میگیریم.
و رضا هم جلوی میشینه
کلی از این در و اون در صحبت میکنیم.یه ربع ساعتی از همه جا حرف میزنیم.
که اروم جوری که فقط ارش بشنوه میگم.
ارش برگشتم میتونی مشروب جور کنی؟
اونم که انگاری برق چشماشو زده بود میگه اره، میخوای بخوری
که با نگاه کردن به سهیلا میگم اره. میخواییم بخوریم.
خنده رضایت رو لبام میشینه به سمت ترمینال جنوب در حرکتیم.
به اونجا که میرسیم . من و رضا از ماشین پیاده میشیم که سورا ماشینه دیگه ای بشیم و تا همدان یه کوب بریم.
ارش و سهیلا با هم میرن خونه.
و ما هم سوار ماشین قم میشیم.......
ادامه دارد................
---------------------------------------------------------------------------
***دیروز مرضیه اس ام اس زد و گفت : بیشتر از همیشه دوستت دارم.
کمی تعجب کردم ، دلیلش و پرسیدم.
که گفت : داشتم تو گوگل عکس گوگوش سرچ میکردم که به وبلاگ تو برخوردم ، با خوندن مطالبت فهمیدم که مرجانی، با خوندن مطالبت تونستم واقعا حست کنم.
نمیدونم خوشحالیم از چه حالی بروز کرد که به مرضیه احساس خوبی دارم
با این که کم سن و ساله ولی همیشه بیشتر از سنش میفهمه.
*** خوبه گاهی اوقات به اهنگای قدیمی گوش بدیم خیلی میتونه تو زنده کردن گذشته ها کمک کنه.
الان دارم دیجی مریم گوش میدم ، سال ۸۳ بود که با البوم اولش مشهور شد.
سلام
یه سلام پر رنگ و چند نقطه چین........
این نقطه چین نمیدونم جای چه چیزاهایی رو میتونه بگیره؟
ولی گاهی اوقات میشه به جای سانسور به جای گریز و بجای خیلی چیزای دیگه جایزین شه
ولی من این سری برای قشنگی گذاشتمش.

به این عکس نگاه کنید:
اینها چندتایشون از دوستای منن. که برای کنسرت گوگوش به مالزی و بعد به دیدار حضوری گوگوش رفتن.
کلی از این عکس انتقاد کردم که چرا خانمهای محترمه انقدر ضایع در این دیدار حضور پیدا کردن.
حالا باز مرداشون بهتر ظاهر شدن.
خوب شد ما اونا رو برای نمایندگی نفرستادیم.
خداییش گوگوش از همشون زیبا تر افتاده
یکی از ضایع بازی هایی که بعد ها لو رفت این بود که بچه های گروه از این دوستان پرسیدن که ایا از دیدار حضوری با گوگوش فیلمبرداری کردید یا نه؟
و بعد ما هم با جواب نه مواجه شدیم.
که چند روز بعد یه عکسی لو رفت که در اون عکس کسی دوربین فیلم برداری به دست داشت و ازگوگوش فیلم میگرفت.
خوب وقتی ادما با هم هماهنگ نباشن همین میشه دیگه؟
قراره چند روزه دیگه به یه مسافرت برم. قراره بریم خواستگاری.
برادر شوهرم عکسه دختره رو برایم ایمیل کرد . دختری عادی با چهره عادی و مهربان.
مهر تایید و زدم و حالا قراره برای خواستگاری بریم خونشون.
این سری نمیخوام برای کیانا هیچ کادویی ببرم.
به خاطر سفر مشهدی که رفتیم کمی روش تو روی من باز شد با اینکه زن عموشم و یازده سال ازش بزرگترم ولی حرفی بهم زد که با واکنش شدید مادرش روبه رو شد.
از اون روز دیگه هیچ حرفی بین ما رد و بدل نشد.
دوست دارم تو این سفر حتما با مینا یه چند جایی رو برای گردش برم.
دوست دارم از هوای مطبوع پاییز که اینجا ازش خبری نیست لذت ببرم.
و دوست دارم حتما یه بارون خوشگل پاییزی بیاد به احترام کسایی که پاییزین. مثل خودم.
پ.ن ۱: حتما ترانه های عماد رام رو گوش بدید. اگر گیرتون نیومد حتما گیرش بیارید.با اینکه جز خواننده های اصیل ایرانیه و از خواننده های قدیمیه ولی با شنیدن ترانه هاش به یه اوج از ارامش میرسید.
پ.ن۲: ساحل باز هم خدا خفت کنه با این بسته پست کردنت.
پ.ن۳: اسم وبلاگ رو عوض کردم از این اسم هم خوشم میومد.
پ.ن۴: ....................................................................
یه چیز خیلی تازه مد شده که اصولا بین جوانها بیشتر فعالیت میکنه.
یا چیزی شبیه یک روح در دو جسم؟؟؟ که اصولا الان یک روح در هفت هشت جسمه.
یا میشه فرض کرد یه چیز خیلی خوب و داغ که قلب ادمها رو تسخیر میکنه؟
امروز میخوام درمورد عشق کمی حرف بزنم میخوام مفهومش و باز کنم.
عشق چیه؟
یه دوست داشتن؟
یه تنوع که تو زندگی سراغ هر کی میاد؟
یه هم اغوشی؟
یه سرگرمی خیلی خوب؟
یه عشق؟؟؟؟؟
تو این دوره بخوای از هر کی درباره عشق سوال کنی؟
همه از یک رابطه معقول و غیر معقول در باره دو انسان صحبت میکنند
عشق گاهی خیانت میاره
گاهی هوس میاره
گاهی علاقه میاره
گاهی پول میاره
گاهی اوقات هم خیلی چیزای خوب خوب میاره که ما ازش قافلیم.
عشق و میشه تو نگاه مادر به فرزند
پدر به فرزند.
دختر به پسر
پسر به دخترهای متنوع
انسان به خدا
خدا به انسان
انسان به.....
انسان به .....
انسان به ......
(ماشالله این موجود دو پا که عاشق چه چیزایی نمیشه)
فرض کرد.
در کل اگه بخوای در جوامع امروزی عشق و معنی کنی
میتونی به دو رابطه مثال زد که همیشه از یک نگاه شروع میشه و
و وسطش هم به یه هم اغوشی لذت بار تبدیل میشه
و اخرش هم به یک جدایی دلپذیر ختم میشه
و امار نشون میده که همیشه پسرها یک رابطه جدید رو اغاز میکنند
و خودشان هم به ان خاتمه میدهند.
و در اینجا سر چه کسی کلاه رفت؟
سر اون کسی که عشق باور کرد.
پس در خاتمه بگم که سعی کنید دوست داشتنتون از عشق بالا تر باشه
به قول دکتر شریعتی:
خدایا به من بیاموز که عشق از زندگی بهترو دوست داشتن از عشق والا تر است.
پ.ن۱ : میخوام بعضی روزا کنار روزمرگی هام اینجوری بنویسم.
پ.ن۲: ساحل خدا خفت کنه به این بسته پست کردنت.
پ.ن۳: همیشه عشقا رنگ قرمز نیستن واسه من رنگ زرد داره.
دیشب یه سر اومدیم نت ماشالله همه چراغا یکی در میون روشن بود.
از میون اون همه چراغ جلیل و برای چت کردن انتخاب کردم.
که یهو سر کله یکی از بچه های گروهمون پیدا شد.
زودی به سهیلا گفتم یه زنگ بزن به ساحل بگو برای حال گیری طرف سرو کلش پیدا شده.
ساحل هم اصلا امان نداد و زود اومد بالا.
از شانس کج و ماوج ما یاهو خراب بود و فقط از طریق ایمیل میشد چت کرد.
که ساحل از این ور و اون یارو هم از اون ور کمی بحثشون بالا گرفته بود و منم این وسط گیر کرده بودم
از یه طرف ساحل میگفت به خاطر دوستیمون باید فحشش بدی
از اون طرف رضا هم میگفت نامردی کردی هر حرفی رو زدم بهش گفتی.
فرض کنید تو اون وسط با جلیل و مرضیه هم بخوای چت کنی.
کمی به رضا توپیدم به خاطر دروغایی که گفته بود.
و اون هم باز مثل همه پسرها که کم میارن به من من کنان افتاده بود.
خلاصه رضا شاکی شد و گفت ساحل میخواد تو گروه ابرومو ببره
تو رو خدا یه چی بهش بگو. من جلو دوستام ابرو دارم.
و من هم برای قوت قلب دادن بهش گفتم مدیری که من باشم نمیزاریم ایملاش تایید شه.
که دیدم رضا با ناراحتی گفت تو گروه اصلی قراره این کارو کنه
شانس این رضای بدبخت از اون همه روز اون شب عضو گروه شده بود.
خلاصه با ساحل حرف زدم و اونجور شناختی که ازش داشتم ساحل از خیر این کارگذشت.
دیگه جواب رضا رو ندادم تو سایت ها واسه خودم میگشتم.
کلی چیزای خوب خوب پیدا کردم .
به ساحل میگفتم دنبال......... این تو اینترنت هستم
که ساحل با خنده گفت برو تو سایت www.dahati.com انقدر به این حرفش خندیدم.
اون چیزایی که پیدا کردم و ادرسشو به ساحل دادم که اونم یه نگاهی بندازه
سهیلا میگفت از ما بیکار تر اون.
که دیدم ساحل اس ام اسی گفت چقدر مزخرف بود اه اه اه اه.
دیشب سهیلا کانالها رو پایین بالا میکرد نمیدونم دنبال چی میگشت.
که من اروم اروم خوابم برد.
رضا بهم گفته قراره یه کار بزرگ بگیریم. اگه جور شه خونمون از اینجا میره
اخ چقدر دلم خنک شد که هر چی زود تر از اینجا برم.
امیدو.ارم هرچی زود تر از اینجا برم امیدوارم.